در حکم یک نعره سوختن/بر سنگ قبری/شمعی برافروختن

 

به هر طنابی که شده خودم را می پیچانم ! که شاید تهش برسد به تو . به طناب هایی که حتی می دانم بی ارتباطند به تو ... و من بر عبث می پایم . تویی که نمیدانم به کدام سمت رفته ای، نمیدانم... همچنان از به تو امید داشتن دست نمیکشم و یک سری ضجه خشک می زنم و خودم را می کشم از طناب بالا . از طناب پایین . چاه . آسمان . چاه . آسمان .. . من کجای راه توام ؟! تو سویی دیگر ... من سویم به کجاست ... بوی مرا نمی شنوی ؟!  دست به هر چیزی که اندک نشانه ای از تو داشته باشد می اندازم . و بازهم نمیشود .باز هم نمیرسم. گم شدم و مه همه جا هست . این هست . آنجا هست . من هم که از اول چشم هایم کور بود . یادت هست ؟! کوری سفیدم را ؟! یادت هست .؟!!!!!!!!! گمان نمی برم ... من کوری را فروختم و حتی الان که مه همه جا مرا تنگ به خود می فشارد، امیدم به تنگی آغوش توست ... من تو را هرجا که باشی ... هر جا ... هر جا ... هر جا ... می فهمی ؟! برت می گردانم ... برت می گردانم تا برای من باشی ...  . 

 

 

 

+ تاريخ دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۷ساعت 14:33 نويسنده علی |

 

 

سنگ فرش های شهر

مملو از جنازه های دود شده...

برجای مانده از آخرین تجاوز 

حاصل دود و خشم

خشم و نفرت

نفرت و فراموشی...

 

سنگ فرش های شهر

سیاه تر از همیشه

با زمزمه  های مدام...

یکشنبه های غم انگیز

به انتظار نشسته

فراتر از تمام تسلیت ها

با گل های پژمرده در دستانی که دیگر منجمد شده اند..

غروب آفتاب

غم انگیز تر از همیشه

 

   

+ تاريخ دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۷ساعت 3:19 نويسنده علی |

 

در واقع ماهی کوچولو دلش قده یه دریاست


ادامه مطلب
+ تاريخ یکشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۷ساعت 1:52 نويسنده علی |

 

و صدای تو را باز هم می شنوم که شبیه این است که می گویی : درک می کنی که ؟! و من مجبور می شوم به درک چیزهایی که... نمی شنومشان دیگر. 

در خواب هایم دست به دست می شوم و آخر می افتم در آغوشت و همبسترت می شوم و آخر آخرش هر دویمان به بیگانه ای که میانمان هست فکر می کنیم .آفتاب می زند توی صورتم و از رخوت خواب تهوع می گیرم .

و بعد من از لای در نگاه می کنم که چطور می روی .

سنگ شده ام و در پی محالاتم . در خواب هایم پی تو می گردم و هر کس که به تو می رسد . من عهد بسته ام . و کلمه هایی که از تو نوشته می شد » زهی عشق و زهی عشق که ماراست خدایا ....

 

 

اگر تناسخ باشد

می روم می شوم مریستم گیاهی !

می روم مرهونیت را درست و حسابی به دوش بکشم .

مرهونیت خاک را ... 

مرهون خاک بودن برای انسان سخت است.

می روم بدون ندانم کاری بشوم اسطوره ی یک گیاه !

می روم به همه ی پرده های نیم تراوا تسلیت بگویم برای تجاوز گاه و بیگاه  به درونشان .

می روم سیگاری را نیم کش کنم

و به همه ی نیم مست ها مستی یاد بدهم !

می روم تا تمام مجسمه های نیم رخ را به نیم مرده ها نشان دهم و بگویم این شمایید .

من نیمه تن خودم را به تمام نیم صفحه ها می کشانم و نیمه نفس می میرم .

 

 

 

+ تاريخ جمعه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۷ساعت 19:2 نويسنده علی |

شب عجیبی بود . دختر چشم هاشو بست . گوش میکرد به حرف هایی که هیچی ازشون نمیفهمید ! دستاش از شدت سرما یخ زده بودن . حواسش نبود الان دقیقن چقدر از اون جایی که فکر میکرد فاصله گرفتن که انقدر باهم سرد شدن. با حالت خستگی شروع کرد به جواب دادن. دختر گفت که مشکل این روزهاشون بیشتر از اونی که به خودشون مربوط باشه به خاطر اطرافیانشونه ! پسر ولی این روز هارو از قبل تصور کرده بود. میدونست نمیشه . شروع کرد به خوندن کتابی که چند سال پیش  از دختر هدیه گرفته بود :

شب قشنگی بود...از آن شب ها که تنها در اوج جوانی میتوانیم آن را لمس کنیم . آسمان به قدری صاف و پرستاره بود که میشد از خود پرسید چطور این ادم های کج خلق و دمدمی مزاج باهم زیرسقف  این آسمان زندگی میکنند ..

.

دختر دستهای پسر را گرفته بود .  هیچ حرفی نمیزدند. رابطه اشان دیگر ته کشیده بود انگار...

 

 

+ تاريخ جمعه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۷ساعت 1:16 نويسنده علی |

باید از حرفامون یه نتیجه ای چیزی بگیرم ببینم تهش به چی میرسم... اصلن اگه حرف به درد بخوری هم تاحلا زده باشیم! اصلن اگه تاحالا حرفی هم زده باشیم !!!

دارم کم کم به این نتیجه میرسم جفتمون مثل همیم ! یعنی کپی هم! دوتا سگ اخلاق مغرور که واسه هم چیزی جز دردسر ندارن! ما خیلی شبیه همیم باور کن.. من از همه حرکاتت اینو متوجه میشم اما به روم نمیارم ! شاید باورت نشه ولی منم تو موقعیت های مشابه دقیقن همون کارایی رو کردم که تو داری میکنی ! دقیقا با بقیه و حتا خودم همونقدر تلخ هستم که تو هستی همونقدر سرد هستم که تو هستی ...

 

 

چشم هایش را ندیده ام اما

با آنها زیاد صحبت کرده ام

درباره همه چیز

مثلن حال و احوال پرسی هایمان

و چقدر دلم برایت تنگ شده را حتی

با چشم هایش در میان گذاشته ام... !

چشم هایش با من حرف میزنند..

بارها  نشسته ام

و یک دل سیربا چشم هایش درد دل کرده ام !

و هر چیز دیگری که فکرش را بکنی... !

من با چشم هایش خاطره دارم

 هیچگاه ندیدمشان

اما  سالهاست که

با آنها حرف میزنم !

 

 

 

 

+ تاريخ چهارشنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۷ساعت 14:32 نويسنده علی |

از 12 شب به بعد یه هورمون بیشرفی تو آدم تشرح میشه که میگه :" برو باهاش حرف بزن اونم برداره برینه بهت"

 

 

 

 

 

 

+ تاريخ سه شنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۷ساعت 2:48 نويسنده علی |

در واقع این که رو به روی من میشینی و نمیتونیم به هم نگاه کنیم یه بحث ! اینکه زمان مثل برق میگذره و نمیفهمیم کی وقت رفتن شد یه بحث !

کاش میتونستم بفهمم از چی میترسیم ! از خودمون ؟! یا شاید فکر میکنیم ممکنه همه چی خراب تر از اینی که هست بشه ؟! یعنی میشه ؟!

تو چقدر میتونی فاصله داشته باشی که یادآوری گذشته ها انقدر دردناک شده !؟

 

 

هیچ هم ساده نیست

تماشای چیزی  که سال ها

در خواب میدیده ام

 

 

.

 

 

 

+ تاريخ یکشنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۷ساعت 1:4 نويسنده علی |

 

بهم گفت برای اینکه زیبایی هارو ببینی اول از همه باید خودت زیبا باشی. گفت چشماتو که وا میکنی چیزای زیادی برای دیدن جلوت سبز میشن، مهم اینه که تو ، کدوم و انتخاب میکنی و از کنار کدوم ساده رد میشی. گفت درک بعضی چیزا برای خیلیا سخته. اینکه چطور میشه زل بزنی به چشماش و خوابت ببره ؟! اینکه به جنون میرسی و از خودت دور میشی. دیگه چیزای زیادی برای اهمیت دادن نداری. 

 

تردید

در بیگناهی شاعر

واژه هایی که بعد هر پُک  تُف میشوند توی صورت عابر

تراوشات همیشگی یک ذهن مریض

رو به وخامت

تنفر از  گاوهای دورو اطراف

به صورت رندوم

 

 

 

+ تاريخ پنجشنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۷ساعت 19:3 نويسنده علی |

نیامدنش را باور نمی‌کنم

غیر ممکن است او نیاید

حتماً، حالا

زیر باران مانده است

و ناامید و خسته

در خیابان‌ها قدم می‌زند

 و من به باز بودنِ درها مشکوکم ...

 

 

 

+ تاريخ شنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۷ساعت 1:44 نويسنده علی |

شبیه چیزی مانند دوئلی نابرابرانه بود ... اشکهایم پی هم می دودیدند و من تند تند پاکشان می کردم ... سخت می شد جلوشان را گرفت ... اصلا نمی خواستم در سایه روشن های دردی دور و مبهم فرو روم ... تصویرهایی که از دوردست می آمدند ... جایی پنهان !

پسری که انگار من هستم می آید و دستهایش روی یک پیانوی معلق فرضی می لغزد و بعد می رود...آنقدر پر ابهام و نارساست تصویرش که انگار در زمان ها بلعیده شده است ... و عقربه ها دور گردن او پیچیده اند و محکم او را به سکون می خوانند ...

پسری که بعدها انگار من هستم پاهایش را روی یک کاناپه بالا انداخته و گردنش را رو به سقف گرفته و لحظه ای بعد به دود سیگارش و لحظه ای دیگر به پرده ی سراسری کشیده شده ی پنجره اش نگاه می کند ...  و آهسته مثله همیشه در غم اوج می گیرد ... شاید اصلا دلش می خواهد آهسته روی کفپوش سرد اتاق راه برود و مثله سالهای دور نگران این باشد که تو بیایی و  قبل از بوسه سیگار توی دستهایش را ببینی و چیزی بگویی !حالا هرچه ... حتی اگر با نگاه هم که شده ... ولی هیچ تصویر دونفره ای در ذهنش نیست ... شاید تصویرها مرده اند ... شاید هم خودش ...به هر حال پسری که من هستم دیگر از هیچ چیز مطمئن نیست ... نه از صامت های آوایی که می شناخت ... نه از تحریک شکننده ی نت ها...

پسری که بعدها انگار من هستم مدام سرش را بالا می آورد به فنجان قهوه ی خورده شده اش نگاه می کند و دیگر سرش را برنمی گرداند تا مه روی شیشه ی کافه را ببیند و بخواهد که زودتر باران بگیرد ... می خواهد فصل تکراری کتابش را هزارباره بخواند ! عینکش را برمی دارد و می گذارد روی میز بعد با خیال راحتر به لبه ی فنجانی که خالی ست نگاه می اندازد ...

پسری که انگار بعدها من هستم روی یک صندلی در قسمت انتهایی سالن کنفرانس نشسته است و سعی می کند تک کلمه هایی که به اشتباه در ذهنش قرار می گیرند روی کاغذ بیاورد ... ۲ صفحه کلمه نوشته است اما خودش هم نمی داند معنی دقیق کلمه هایی که به اشتباه در ذهن می آیند می تواند چه مفهومی داشته باشد ...

پسری که بعدها انگار من هستم تا کمر از تراس خانه اش در طبقه ۹ م آویزان شده است و با این کار می خواهد اشک هایش مسقیم بچکند روی زمین نه روی گونه هایش که مجبور شود دستهایش را بالا بیاورد برای پاک کردنشان ...

پسری که بعد ها انگار من هستم گذاشته است تنها باشد ... همان طور که باید باشد ... پسری که من می شناختم طرح لبهایت را از یاد برده ... و فقط هجوم سرد از یک التهاب تمام نشدنی هنوز پیکره اش را می فشارد... با آنکه پسری که می شناسم بی تفاوت است ...  

 

من حتی در مرکز ثقل دستهایت دورم از تو ... آفتاب مرا دور می کند ... کوری هنوز هم سفید خام و تهوع آوری است و من مانده ام بین تکامل تسکین خود بین هر هم آغوشی بی تاثیرمان ... من تنها نیستم ! تنها ، تنهایم ! من این احساس سهمگین را با پارادوکسی عجیب در ضرب نفس هایت که دردی عجیبتر همراهیش می کرد چال کردم ... و تاریکی هنوز هم یک تاریکی تصنعی ایست ...و من ساعت ها و ساعت ها نشسته ام و درک کردن را آموخته ام که درک کنم : هرگز ازآن من نخواهی بود ... و این مرکز ثقل دستهایت تنها تونلی ایست رو به زوال ... زوال !اما نیستی ،نه! ... شب هایی دورتر من نیستی را خواسته بودم ... برایم مثل "خوان پابلو " نقاشی اش را بکش ! تونل را می گویم ! شاید همه چیز تکرار شود ! شاید من با دستهای تو بمیرم ! همان مرکز ثقل ! شاید آخر داستان فاحشه ای پر شور و مرموز و کشف نشده درآیم ... هرچند من تنها نیستم ! تنها ، تنهایم !

 

 

 

+ تاريخ جمعه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۷ساعت 4:45 نويسنده علی |

نگران خودمون بودم ...

 

 

گفتی زمین صافه ...گفتم نه ...

گفتی بگو آره یا نه ...

گفتم آره ...

گفتی: مرسی ... همه چیز درست میشه  ...

نشد...

باور تو خوبه ...

باورت دارم ...

شاید حتی موقعی که نباید !!   

 

 

 

 

 

گاهی می شود لای قصیده ها رفت ...

 

با یک درک وقیح بیداد کرد ...

کلیشه را به بوسه ای، به دستی در نقصان آفرنیش کشانید ...

و به اهتمام آنچه در تاریخ گفته نشده است ، نشست و خود را به زمان پس از این فروخت .

 

 

+ تاريخ جمعه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۷ساعت 4:40 نويسنده علی |