|
در حکم یک نعره سوختن/بر سنگ قبری/شمعی برافروختن
|
صدای تو را شنیدم و نمیدانم آن را چطور توصیف کنم. تو مثل قبل بودی. همیشه لبخند. همیشه اندوه. توامان. تو حتی هنوز هم میدانی چطور از من دلبری کنی درست در برهه ای که هیچ دلی برایم نمانده. این عجیب نیست که میخواستم با تو صحبت کنم و تو نمیخاستی. این عجیب نیست.
اما از تو پیدا بود که دل از این سطر ها کنده ای. دیگر پرنده ی زیبای هیچ قفسی نیستی و نمیخاهی هم باشی. تحسین شدن برای تو کم است تو میخواهی تار و مار کنی. و این همان لحظه ای بود که حتی فرصت تکرار یک دیالوگ هم از ما گرفته شد. چیزی که عاشقش هستم دیالوگ هایمان بود. هزاران سطر کوچک و درشت در حافظه یاهو مسنجر بر باد رفت تا دیگر نتوانم بخوانمشان و با واژه واژه اش حیران شوم. مقصرش هم قطعا خودم هستم. تو هیچ تقصیری نداری. معصومیت تو فراتر از این حرف هاست.
من اما به دنبال چه چیزی بودم؟ لا به لای عکس هایت موهای پریشانت و لبخند بینهایت زیبایت که انگار فقط من میتوانم حس کنم چه اندوهی پشتش نشسته است... اما منی که با خرافات میانه خوبی ندارم هم خرافاتی شدم یک لحظه! چطور وقتی به تو باید فکر کنم درست همان روز باید بشوی تیتر اول روزنامه ها و بیایم با یک جستجوی ساده پیدایت کنم! درست همان روز که به دنبالت بودم اخبارت منتشر شده بود! این دیگر چه گرفتاری بزرگیست!
به هر حال
من از تمام شهر
به خاطر وجود تو در خاطره ی این مرد
تشکر میکنم
و میدانم همه این ها تقصیر من است