در حکم یک نعره سوختن/بر سنگ قبری/شمعی برافروختن

 

 

 

 

 

 

 

به جرم چیزی که در تخیل من بود گرفتار شدم. به جرم چیزی که در سر داشتم. من آنهارا میدیدم که چطور ذره ذره از من کم میشدند... و به جایی میرفتند... بی آن که من خواسته باشم.. 

آن ها رنگ ها بودند...

خاکستری... سفید...

آن ها از چیزی میگفتند که قرار بود تصویری از من باشد بر آیینه ای شاید ! و یا نقشی از من بر کاغذی که به دیوار چسبیده بود ... آن ها حرف ها بودند که رنگ میزدند...

نمیدانستم چگونه باد شوم تا پرده ای را تکان دهم برای رساندن عطری که... خاکستری بود... سفید بود شاید ! نمیدانم! کور رنگی همان است و من همانم !

من اینهارا در خیال داشتم. جرمی سنگین در خیال من که از من جدا نبود..

خودم نه ! چشم هایم اما.. رنگ هارا تشخیص میداد... خاکستری... سفید.. و دیگر هیچ !

 

 

 

+ تاريخ جمعه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۸ساعت 20:15 نويسنده علی |