|
در حکم یک نعره سوختن/بر سنگ قبری/شمعی برافروختن
|
درست شکل یک دستمال کاغذی شده ام. نمیدانم دقیقا کجای بدنت قرار است تکلیفم را روشن کند. تو که سرفه میکنی من با تمام وجود برایت تا میخورم و همانجا تمام هستی به ظاهر شیک من با یک سرفه تمام میشود. من به تاریخ میپیوندم و تو دیگری را به سرنوشت من دچار میکنی. و آنقدر در کارت جدی هستی که هیچ امیدی به نجات پیدا کردن نباشد. از دستمال کاغذی بودن هم که بگذرم تشبیهاتم را میخواهم ادامه بدهم تا شاید برسم به جایی که دیگر شبیه هیچ چیز نباشم! میخواهم تاریخ را تحریف تو نکنم. امانمیشود. چیزی در تو هست که نمیگذارد .هربار خواستم کمی برای خودم هم که شده نفس بکشم تصویری از تو و همه ی چیز هایی که آن زیر میر ها قایم کرده ای در ذهنم نقش بسته و مانع شده که من به خیالبافی هایم پایان بدهم .فکر میکنم طلسم چیزی یا جایی شده ام که مرا با خود همینطور می برد به اعماق یک خواب. به خودم که می آیم میبینم از لبه ی پرتگاهی آویزان شده ام و تو نقطه ی عطف تمام این اتفاقات هستی. یعنی درست جایی ایستاده ای که چه بالا بروم و چه پایین بیایم باید از تو بگذرم! چشمانم که به تو خیره میمانند تازه متوجه میشوم نسبت خیلی نزدیکی با ناتمام ماندن داشته ام. به بیدلیل متروک شدن. من اشتباه فکر میکردم که کسی را داشته ام که گاهی هم شده قلب کوچکش را برایم بتپاند ؟...
و من ماه هاست که نخوابیده ام و شاید شبی از همین شبها به خواب بروم و چیز هایی در خواب ببینم که در واقعیت بدجور محال اند. آن لحظه است که از شوق بیدار میشوم و برای همیشه تو را از دست میدهم.
ببین من همیشه چوب خواب هایم را خورده ام
صدا میزند که باز چه دسته گلی به آب دادی؟ هیچ نمیگویم.
میدانی؟ ما یک روز میان حرف هایمان تاول میزنیم و بی آنکه در مخیله ی کسی بگنجد به طرز وحشتناکی از درد اعتیاد به حرف های هم گوش هایمان گز گز میکند و صوت میکشد. من حتی فهمیده ام دلیل همه ی نفس کشیدن های روزانه ام این است که زندگی من قرار است روزی پر بشود از زنگ صدای گوشنواز تو... سرشار از خواب آور ترین حرف ها..
میخواهم اعتراف کنم که صدات مثل مخمل نرم میماند. مثل لالایی ساعت سه صبح در گوشم میپیچد و..دیگر هیچ ..
دلم میخواهد روی کاناپه دراز بکشم و تو بیایی و حرف بزنی. بعد من بروم در تاریکی ها محو شوم و انقدر به تو فکر کنم که یادم برود زندگی دارد از شصت جا فرو میکند به شصت جام
گفته بود که زیاد خواب می بیند. گفته بود که اگر کسی را در خواب ببیند چطور سایه اش را با تیر می زند اما نمیدانستم راست راستی تعبیر تمام خواب هایش حال و روز الآن مرا نشانه گرفته اند.
می دیدم نفس نفس میزند به خودم می گفتم شاید خیال کرده روزگارش دارد مثل بخت تکه پاره ی من سیاه می شود که دست آخره همه ی حرف هایمان خودم را میکردم مجرم دنیای خیس چشمهاش!! دستانم میلرزید. من مرد روز های سختی که اورا پریشان کرده بود نبودم. به ناچار گریختم
من به تکواژ های تو فکر میکنم
که چطور مرا دچار عجیب ترین بی میلی ها کرده اند
به ترکیب موزون کوه هایی می اندیشم که دانه دانه اشان را زیر پیراهنت پنهان کرده ای
به دریای تکیلای اشک هایت
به اندام های عاصی ات که از زیباترین منظره های نامرئی دنیای خاکستری من اند
و به بار خستگی هایم بر شانه هایت که همیشگی اند
شبنم و برگ ها یخ زده اند.. ابر های باران زا در آسمان در هم می پیچند..باد می وزد و طوفان فریاد می زند..یخ آب می شود در اندیشه ام..ومن بازهم بدون تو در ترسی موهوم اسیر میشوم..
رفیق ...بیا و جرعه های فراموشی ات را تقدیدمم کن
بریده ام از نبودنت
کلافه ام از این حضور خالی بی احساست در لابلای حرف هایمان
از این آلزایمر عجیب مغز تو که انگار نه انگار کسی را باید الآن به یاد بیاورد
ببین که چطور نیستی و خاموش می شوم
و سراسر مه میشوم از برای تصنیف هایت که روزگاری بود و حالا نیست..
به سایه روشن تصویری چشم دوخته ام که کنتراست رنگ هایش به گونه ای وصف نشدنی روی تابلو چشم نوازی میکند. گاه سفید. گاه سیاه. درست مثل تو که چشم هایت را باز میکردی رو به دنیای خاکستری من. گاه سفید. گاه سیاه. و من چاره ای نداشتم جز این که به سایه روشن آن چشم های همیشه غمگینت خیره شوم و سیگاری را روشن کنم و گوشه ی لبم را قرض بگیرم برای دود کردنش. در واقع دود کردن خودم.
این تازه شروع ماجراست. هنوز خیالبافی هایم تمام نشده. هنوز چشم هایت را نبسته ای و ماجرا همچنان ادامه دارد. سفید. سیاه. کنتراست رنگها. سایه روشن چشم نوازی که برای تماشای آن نمیتوان لحظه شماری کرد. لحظه ای که پلک میزنی انگار کارگردانی میشوی که صحنه را برای چند لحظه متوقف میکند. کات! و بعد که چشم هایت باز میشوند و تو دوباره شروع کننده ی فیلم نامه ای میشوی که پایانش دیگر دست خودت نیست.
قهرمان این داستان چشم هایش را جا گذاشته است. درست روبروی تابلوی سیاه و سفیدی که برای تماشای آن حاضر است به وحشتناک ترین شکل ممکن کشته شود. سرگذشت خودش را خوب میداند. مرگ در آخرین لحظات!
تو اما کار خودت را خوب بلدی. تو نقاش این تابلوی همیشه غمگین سایه روشن هستی. تویی که به رنگ ها زندگی میبخشی و با ترکیب متضادشان مناظری را خلق میکنی که چشم های بسیاری را خیره میکنند.
تو اما خوب میدانی که سرگذشت غم انگیزی در انتظار قهرمان داستان است. خوب میدانی اما به روی خودت چیزکی هم نمیاوری. و درست هنگامی که بازیگر نقش اول مرد به خاطر زل زدن به تابلوی همیشه غمگین سایه روشن چشم هایت پلک زدن خودش را حتی فراموش کرده... با پلک زدن های استادانه ات فرمان خودت را میدهی...
کات