در حکم یک نعره سوختن/بر سنگ قبری/شمعی برافروختن

 

 

به سایه روشن تصویری چشم دوخته ام که کنتراست رنگ هایش به گونه ای وصف نشدنی روی تابلو چشم نوازی میکند. گاه سفید. گاه سیاه. درست مثل تو که چشم هایت را باز میکردی رو به دنیای خاکستری من. گاه سفید. گاه سیاه. و من چاره ای نداشتم جز این که به سایه روشن آن چشم های همیشه غمگینت خیره شوم و سیگاری را روشن کنم و گوشه ی لبم را قرض بگیرم برای دود کردنش. در واقع دود کردن خودم.

این تازه شروع ماجراست. هنوز خیالبافی هایم تمام نشده. هنوز چشم هایت را نبسته ای و ماجرا همچنان ادامه دارد. سفید. سیاه. کنتراست رنگها. سایه روشن چشم نوازی که برای تماشای آن نمیتوان لحظه شماری کرد. لحظه ای که پلک میزنی انگار کارگردانی میشوی که صحنه را برای چند لحظه متوقف میکند. کات! و بعد که چشم هایت باز میشوند و تو دوباره شروع کننده ی فیلم نامه ای میشوی که پایانش دیگر دست خودت نیست.

قهرمان این داستان چشم هایش را جا گذاشته است. درست روبروی تابلوی سیاه و سفیدی که برای تماشای آن حاضر است به وحشتناک ترین شکل ممکن کشته شود. سرگذشت خودش را خوب میداند. مرگ در آخرین لحظات! 

تو اما کار خودت را خوب بلدی. تو نقاش این تابلوی همیشه غمگین سایه روشن هستی. تویی که به رنگ ها زندگی میبخشی و با ترکیب متضادشان مناظری را خلق میکنی که چشم های بسیاری را خیره میکنند. 

تو اما خوب میدانی که سرگذشت غم انگیزی در انتظار قهرمان داستان است. خوب میدانی اما به روی خودت چیزکی هم نمیاوری. و  درست هنگامی که بازیگر نقش اول مرد به خاطر زل زدن به تابلوی همیشه غمگین سایه روشن چشم هایت پلک زدن خودش را حتی فراموش کرده...  با پلک زدن های استادانه ات فرمان خودت را میدهی...

کات

 

 

+ تاريخ دوشنبه ۴ شهریور ۱۳۹۸ساعت 21:47 نويسنده علی |