|
در حکم یک نعره سوختن/بر سنگ قبری/شمعی برافروختن
|
چشماشو میبنده و منتظره که زمان وایسه. کاری نداره که تا اینجا همه چی درست بوده یا غلط. فقط میخاد ی کاری با زمان کنه که از این وضعیت در بیاد. برگرده عقب؟ یا پرت شه جلو؟
حتا نمیتونم چشمامو ببندم
فردا نزدیکتر از اونیه که بهش فکر میکنم. روی صورتم دارم از خورشیدی که صبح فردارو واسم میاره شلاق میخورم.از الان میخورم. من از چی میترسم؟ چرا این نفس تنگی لعنتی از من دست برنمیداره؟
دارم فکر میکنم
شاید مقصر همه این ناخوشی ها خودم باشم ولی من اصلن دوست ندارم خودم و مقصر کنم. همیشه دوست دارم وانمود کنم بقیه مزاحم من هستن. واقعن همینطوره؟ اگه نیست پس چرا من فقط از بقیه بدم میاد؟ چرا از خودم بدم نمیاد؟ چرا خودم با خودم حال میکنم؟ ولی با بقیه نه؟
یه روزی فکرشم نمیکردم
ساعت چهار صبح ه. داره روز میشه.داره همه آرزوهام دود میشه. روز که بشه من دگ نیستم. روز که بشه همه میان سراغم. حالمو میپرسن. از من تقاضا دارن. دلشون میخاد براشون کاری انجام بدم. ولی من دستام خالیه. ولی من متاسفم. براشون
چرا کاری که باید و نمیکنم؟
گیتارم و برمیدارم. صدامو صاف میکنم و میزنم زیر آواز. به نظرت چی باید بخونم؟ باید بگم دیگه امیدی نیست؟ یا بگم تلاش کن؟ یا بگم میگذره؟ کدوم ازینارو شعر کنم؟ من شاعر خوبیم؟ چرا شعرامو که میخونم باهاشون دعوا دارم؟
نگیر اون سیمینور لعنتی رو
سایه های داغ ترس و / رو صورتش میبینه . با دستاش روی آسمون / چنتا ابر کشیده .
پاهاش میلرزن / خاب از سرش پریده . ساقه های خورشید و / از تو روزاش بریده .
توانایی زل زدن بهشون و دیگه ندارم
به خنده هات
به دستای گرمت که دیگه نمیتونن برام سیب پوست کنن
به اینکه از خجالت دوس دارم آب شم برم تو زمین
به اینکه آخرین حرف آخرین لحظه ی زندگی عزیزترین کستو گوش ندادم
به تو که از خدا هم تنهاتری ولی تنها نمیذاری