|
در حکم یک نعره سوختن/بر سنگ قبری/شمعی برافروختن
|
توانایی زل زدن بهشون و دیگه ندارم
به خنده هات
به دستای گرمت که دیگه نمیتونن برام سیب پوست کنن
به اینکه از خجالت دوس دارم آب شم برم تو زمین
به اینکه آخرین حرف آخرین لحظه ی زندگی عزیزترین کستو گوش ندادم
به تو که از خدا هم تنهاتری ولی تنها نمیذاری