|
در حکم یک نعره سوختن/بر سنگ قبری/شمعی برافروختن
|
و صدای تو را باز هم می شنوم که شبیه این است که می گویی : درک می کنی که ؟! و من مجبور می شوم به درک چیزهایی که... نمی شنومشان دیگر.
در خواب هایم دست به دست می شوم و آخر می افتم در آغوشت و همبسترت می شوم و آخر آخرش هر دویمان به بیگانه ای که میانمان هست فکر می کنیم .آفتاب می زند توی صورتم و از رخوت خواب تهوع می گیرم .
و بعد من از لای در نگاه می کنم که چطور می روی .
سنگ شده ام و در پی محالاتم . در خواب هایم پی تو می گردم و هر کس که به تو می رسد . من عهد بسته ام . و کلمه هایی که از تو نوشته می شد » زهی عشق و زهی عشق که ماراست خدایا ....
همه اش به خاطر دیدن تو بود
وگرنه مرا توان راه رفتن نیست چه برسد به پرواز........
اعتراف میکنم که هنوز نشناخته ام.. اعتراف میکنم که هنوز از درک وقایع پیرامون خودم زمانی که ثانیه ها را با حضور تو میگذرانم عاجزم
باید اعتراف کنم که هیچ از تو نمیدانم
انگار این برایم دیگر کافی نیست که در کنار تو بنشینم و دل تنگی های همیشگی ام را به فراموشی بسپارم!
اعتراف میکنم هنوز خوب نشناختمت! اما در این نشناختن هم یک شناخت متقابل انکار ناپذیر وجود دارد که مرا گره میزند به تو
تو را نمیدانم اما واقعا مرا گره میزند به تو
این جا همان جاییست که فکر میکردم باید از همه چیز پناه ببرم به تو اما میخواهم از دست تو پناه ببرم به چیزی که نمیدانم چیست!