در حکم یک نعره سوختن/بر سنگ قبری/شمعی برافروختن

هرچقدر که بزرگتر میشم اعتقادم به چیزهای باورنکردنی کمتر میشه، من ده سال بعدِ روزی ام که بابام بهم گفت ده سال بعد حرفاتو پس میگیری، ده سال بعد درست میشی...

 

من نه حرفامو پس گرفتم و نه درست شدم و نه ده سال بعد هم

 

 

زمان را نمیشناسد

قایقی

که مقصدش را

در میان اقیانوسی تمام نشدنی

گم کرده است

 

 

 

 

+ تاريخ یکشنبه ۲۹ اسفند ۱۳۹۵ساعت 3:58 نويسنده علی |

چند روزی میشه که عن ترین اسفند تاریخ زندگیم استارت خورده و از اونجایی که اسفند هر سال واسم با همه ماه ها فرق میکنه و حرف زدن توی اسفند برام یه حس همیشگیه ! بازم میخام حرف بزنم

 

همیشه فکر میکردم طلاق گرفتن آخرین مرحله ی زندگیه یه آدمه! به این معنی که ، طلاق وقتی اتفاق می افته که آدم از طرفش واقعن بریده باشه! چون به نظرم طلاق خیلی دور از ذهن میومد

ولی الان قشنگ میفهمم که وقتی دو نفر از هم طلاق میگیرن، بعد از طلاق خوشحال ترین و خوشبخت ترین آدمای دنیان!! چون از عوضی ترین و آشغال ترین و اعصاب خورد کن ترین آدم دنیا برای همیشه بریدن

میخام از خیلی ها ببرم

میخام اسمم و اسم خانوادگیمو رو کاغذ بنویسم و آتیش بزنم

میخام از دنیایی که برام ساختن فرار کنم

عوضیای به درد نخور!

 

یه مطلب دیگه هم هست که ذهنمو درگیر کرده!! و اون اینه که وقتی دو نفر با هم دعوا میکنن و هردو هم فکر میکنن حق با خودشونه ، دقیقن این وسط حق با کیه ؟

اینم بگم که من از دعوا متنفرم و به این راحتی ها با کسی وارد دعوا نمیشم و اگه بشم یا اونو میکشم یا خودمو!!

به هر حال .

 

 

 

+ تاريخ سه شنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۵ساعت 23:14 نويسنده علی |

 

 

 

تاحالا به این فکر کردی  که

 

بمیری و بری اون دنیا

بری پیش خدا

یقه شو بگیری و بگی

یه عمره منتظر این روزم ؟

 

 

 

 

 

+ تاريخ سه شنبه ۳ اسفند ۱۳۹۵ساعت 12:20 نويسنده علی |