در حکم یک نعره سوختن/بر سنگ قبری/شمعی برافروختن

 

به هر طنابی که شده خودم را می پیچانم ! که شاید تهش برسد به تو . به طناب هایی که حتی می دانم بی ارتباطند به تو ... و من بر عبث می پایم . تویی که نمیدانم به کدام سمت رفته ای، نمیدانم... همچنان از به تو امید داشتن دست نمیکشم و یک سری ضجه خشک می زنم و خودم را می کشم از طناب بالا . از طناب پایین . چاه . آسمان . چاه . آسمان .. . من کجای راه توام ؟! تو سویی دیگر ... من سویم به کجاست ... بوی مرا نمی شنوی ؟!  دست به هر چیزی که اندک نشانه ای از تو داشته باشد می اندازم . و بازهم نمیشود .باز هم نمیرسم. گم شدم و مه همه جا هست . این هست . آنجا هست . من هم که از اول چشم هایم کور بود . یادت هست ؟! کوری سفیدم را ؟! یادت هست .؟!!!!!!!!! گمان نمی برم ... من کوری را فروختم و حتی الان که مه همه جا مرا تنگ به خود می فشارد، امیدم به تنگی آغوش توست ... من تو را هرجا که باشی ... هر جا ... هر جا ... هر جا ... می فهمی ؟! برت می گردانم ... برت می گردانم تا برای من باشی ...  . 

 

 

 

+ تاريخ دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۷ساعت 14:33 نويسنده علی |