|
در حکم یک نعره سوختن/بر سنگ قبری/شمعی برافروختن
|
و صدای تو را باز هم می شنوم که شبیه این است که می گویی : درک می کنی که ؟! و من مجبور می شوم به درک چیزهایی که... نمی شنومشان دیگر.
در خواب هایم دست به دست می شوم و آخر می افتم در آغوشت و همبسترت می شوم و آخر آخرش هر دویمان به بیگانه ای که میانمان هست فکر می کنیم .آفتاب می زند توی صورتم و از رخوت خواب تهوع می گیرم .
و بعد من از لای در نگاه می کنم که چطور می روی .
سنگ شده ام و در پی محالاتم . در خواب هایم پی تو می گردم و هر کس که به تو می رسد . من عهد بسته ام . و کلمه هایی که از تو نوشته می شد » زهی عشق و زهی عشق که ماراست خدایا ....
اگر تناسخ باشد
می روم می شوم مریستم گیاهی !
می روم مرهونیت را درست و حسابی به دوش بکشم .
مرهونیت خاک را ...
مرهون خاک بودن برای انسان سخت است.
می روم بدون ندانم کاری بشوم اسطوره ی یک گیاه !
می روم به همه ی پرده های نیم تراوا تسلیت بگویم برای تجاوز گاه و بیگاه به درونشان .
می روم سیگاری را نیم کش کنم
و به همه ی نیم مست ها مستی یاد بدهم !
می روم تا تمام مجسمه های نیم رخ را به نیم مرده ها نشان دهم و بگویم این شمایید .
من نیمه تن خودم را به تمام نیم صفحه ها می کشانم و نیمه نفس می میرم .