در حکم یک نعره سوختن/بر سنگ قبری/شمعی برافروختن

 

و من نشسته بودم رو به روی کسی که نمیدانستم کیست . از درون پر رمز و رازش هیچ چیز نمیدانستم . و از چشم هایش که مثل همیشه مجهول و گنگ و گیج بودند  هیچ چیز به سمت تشویش اضطراب گونه ام تراوش نمیشد . انگار که ساعت هارا به انتظار چیزی باشی که نمیدانی چیست . و هر لحظه زمان تو را و زندگی ات را رو به وخامتی شدید تر ، یاسی عمیق تر و تشنجی سرسخت تر میکشاند . و تو تنها سکوت کرده ای  تا به نابودی خود بنشینی  و نظاره گر سخت ترین و هولناک ترین اتفاقات زندگی ات باشی .

+ تاريخ دوشنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۷ساعت 19:27 نويسنده علی |